رمضان آمد

بالاخره رمضان از راه رسید.
من پرم از شادی و سرور، پر از امید و نشاط،
ما همیشه مهمون خداییم، ولی دیدی وقتی میری خونه یه آشنا، که لازم نیست دعوتت کنه، هم خودت میدونی مهمونی هم اون. حالا یه بار آون مخصوصا میگه فلانی فلان وقت بیا که این دفعه مهمونی ما خیلی بزرگه و همه توش هستند. تو هم اینو حتما بیا که خیلی تحفه توش پخش میکنم. حالا فرض کن میخواستی بری مهمونی که یه کم منتظرت میذارن. نمی دونی مهمون هستی یا نه ولی میگی اگه وقت داشتم خودمو آراسته تر میکردم. حالا تو اون یه روز با خوف و رجا به این چیزا میپردازی. این مگه بده. این قشنگی دیروز بود.
حالا پنج شنبه است و اول ماه...
نشاطت وقتی به بینهایت میرسه که یه اسماعیل پشت مقام ابراهیم بره برات نماز بخونه اونم شب اول ماه رمضان. اسماعیل امام رو تو مسجد الحرام می بینی؟؟

خدایا شکرت

تابعد

   + سعید - ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۸/۱٦