غروب شعبان

سلام
دیشب داشتم برای همسفرم سارا نامه می نوشتم آخه میدونین ما قرار بعد از ماه رمضون بریم تو خونه ای از نور زندگی کنیم. همونجایی که قراره یه برج باشه یه نردبون یا نقطه نورانی که از خارج از زمین بشه دیدش. فکر کنید تو یه آپارتمان یه درش باز بشه به یه پله نورانی بعد بری بالا. ما یه ساله تمرین میکنیم که وقتی شروع کردیم چیزی بازمون نداره. کمبودها رو برداریم و اونایی که اضافه داریم یا بیخودی برداشتیم رها کنیم تا بره به قعر تاریکی زیرزمینها. می خوایم بوی همه چی بده خونمون، عشق، خاک بارون خورده، سنگر، بوی امام ، بوی زیارت جامعه بوی یکرنگی، بوی بیرنگی،.....
بهش گفته بودم امشب آخرین بار شعبان را به آغوش می کشیم و فردا آخرین صلوات شعبانیه را می گوییم. اللهم فاعنا علی الاستنان بسنته فیه... آیا سوار کشتی امن رسول خدا و اهل بیتش شدیم . آیا ملازمش بودیم. تا اونجایی که سبکبار وسبکبال شویم

عاشق مهدی! چه کردی با نبودن او در ماه شعبان. شعبان غروب می کند و مثل غروب هر جمعه از غم نیامدنش درونمان از هم می پاشد. چه خوب خدا خواسته که بعد از شعبان مهمان خودش باشیم وگر نه چطور می توانستیم شعبان را به آخر برسانیم. خدایا او را ، راه آسمان را، (فکانوا هم سبیل الیک )در همین ماه رمضان به ما برسان.
همسفر! این فراز دعای ندبه بیشترین بار سنگینی را برایم داشته است. آنجا که او را خوب معرفی میکنی و می ستایی و صدایش می زنی و بعد می گویی: لیت شعری این استقرت بک النوی بل ای ارض ثقلک او ثری، ابرضوی او غیرها ام ذی طوی. و بعد.. الی متی احار فیک یا مولای، تا کی سرگردان تو باشم. ....
الهی مرا و همسفرم را با همه اونایی که قراره با سفر کنن به سلامت به مقصد برسان



   + سعید - ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۸/۱٤